|
امروز روز مادر بود... طرفای ساعت 7 بود که یکی از دوستام زنگید گفت بیا بریم پارک یکم بشینیم هوا خوبه.. منم اون پیرهن ابی نفتیه رو پوشیدم راه افتادم سمت پارک .. خییابونا خیلی شلوغ بود.. دست هر کی یه جعبه شیرینی بود.. اصلا انگار امروز با روزای دیگه فرق داشت ازون روزا بود که انگار پر از شور نشاط هستش قدم زنون رسیدم به پارک محل .. نشستیم رو صندلی.. ولی نمیخوام ازین چیزا بنویسم.. میخوام از حسی بنویسم که اون لحظه روی اون صندلی گلومو یه لحظه فشار داد حسی که خیلی دوست دارم اینجا ثبت بشه این نوشته رو تقدیم اون قلبی میکنم که امروزو کنار قاب عکس مارش نشستو اشک ریخت... نه شیرینی خرید.. نه گل.. لبخندو شادیو رو لب دوستاش دیدو به زور جلوی اشکاشو گرفت به خودت نگاه کن... به مادرت نگاه کن... اونم یه روز مثل تو بود.. ولی یه روز از خواب بیدار شد دید دیگه مادرش نفس نمیکشه به خدا دوست نداشتم از غم بنویسم ولی.. این خیلی مهمه خیلی مهمه که بدونیم کسایی هستن که امروز ارزوی دستای گرم مادرشونو دارن دستایی که کشیده شه رو سرشون.. بوسه های مادر.. . میخوام امشب اینجا کنار قلب تنهاش اشک بریزم میخوام بدونه اون دستای مهربونی که نوازشش میکرد ، جسم مادرش نبود بلکه روح مهربونی بود که از چشمه ی عشق خدا جاری شده بود میخوام بدونه که اون روح فنا ناپذیره . خدایااااااااااا .. شاید فردا منم مثل اون تنها بشم.. پس بهم این لیاقتو بده که تا وقتی که هست دستاشو بوسه بارون کنم
...خدایا قسمت میدم به همه ی معرفتو زیباییت... قلب های تنهارو تنها نذار... ...
|